تبليغاتX
آرین
آرین

برایت دعا می کنم که خدا از تو بگیرد هرآنچه را که خدا را از تو می گیرد


زندگی:

زندگی کنید.با او زندگی کنید با او با چشمانی خیس و اشک آلود سخن بگویید به آسمان بنگرید تا قدرتش را ببیند. از او خودش را بخواهید .با او زندگی کنید در همه ی لحظات و عشق یعنی او...

حمدو ثنـــــــا بر خداونــــــد.

خداوندی که زیباست... زیبـــــــــــا آفریده و

زیبایی هـــــــــا را دوست دارد.

شنبه نهم آبان 1388 |

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.
 فرشته پري به شاعر داد و شاعر ،شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت.
 خدا گفت : ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود. زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان برایش کو چک می شود.
 
 

 
 
 زن و خدا 

روزی روزگاری زنی در کلبه ­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه ­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره ­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­ آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!

ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می ­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.

خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...
پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت:

       ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ­ات راه ندادی!

پنجشنبه دوم مهر 1388 |

خداوندا:

حائلهايي از تيرگي گناهانم بين من و تو فاصله انداخت،

تا آنجا كه نور تو،مثل نگاه به خورشيد چشمانم را آزرده مي ساخت

كه از سر اجبار از پشت ابر،اشعۀ نورت را ببينم و اينجا كيست مقصر...جز من؟

مرا ببخش...

شنبه چهاردهم شهریور 1388 |

زنی با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند.

صاحب مغازه با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند

زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم

مغازه دار  گفت : نسیه نمی دهم

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت

ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من

خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟

زن نیازمند گفت : اینجاست

" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."

زن نیازمند از خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند

در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند روی آن چه نوشته شده است

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:(ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن)

مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد

زن نیازمند خداحافظی کرد و رفت.

فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....

شنبه سی و یکم مرداد 1388 |

 روزی روزگاری

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید.


آینـه

چندین سال پیش بود . ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام "روکی" ، توی یک کلبه کوچك زندگی می کردیم . روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.

کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی . از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود . یادم می آید یک سال كه نمی دانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یك شب مامان ذوق زده یك مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یك آینه نشانمان داد . همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم . مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است. ما پیش از این هیچوقت آینه نداشتیم، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برایمان بیفتد . پول کافی هم برای خریدش داشتیم . پول را دادیم به همسایه تا وقتی به شهر می رود آن آینه را  برایمان بخرد . آفتاب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت.

سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم که یك بسته را از دور به ما نشان می داد . چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم . وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : "وای ی ی ی ...  تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا" من خوشگلم!

بابا آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد . همینطوری که سیبیلهایش را می مالید و لبخند ریزی میزد با آن صدای کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه ؟ نفر بعدی آبجی کوچیکه بود: مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها! 

آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد: می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد!

 

با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم. می دانید در چهار سالگی یك قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود. وقتی تصویرم را دیدم، یكهو داد زدم: من زشتم ! من زشتم!  بدنم می لرزید، دلم می خواست آینه را بشکنم، همینطور که دانه های اشک از چشمانم سرازیر بود به بابا گفتم :

 یعنی من همیشه همین ریختی بودم ؟

- آره عزیزم، همیشه همین ریختی بودی. 

- اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی ؟

- آره پسرم، همیشه دوستت داشتم.

- چرا ؟ آخه چرا دوستم داری ؟ 

-  چون تو مال من هستی!

 سالها از آن قضیه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است. آن وقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً دوستم داری ؟

و او در جوابم می گوید: بله.

و وقتی به او می گویم چرا دوستم داری ؟

به من لبخند می زند و می گوید: چون تو مال من هستی. 

یکشنبه چهارم مرداد 1388 |

خداوند هیچ یک از ما را دوست ندارد؟

چون اگر دوست داشت در کودکی ما را به پیش خود می برد.


در کودکی هنگامی که ناراحت بودم راحت  اشک از چشمانم سرازیر می شد ولی نمی دانم نمی دانم که چرا دیگر نمی توانم گریه کنم  ولی من دوست دارم گریه کنم بغض در سینه ام سنگینی می کند ولی نمی توانم   


روزی خدا هستی را تقسیم کرد.
خدا گفت :

چیزی از من بخواهید .. هر چه باشد شما را خواهم داد .. سهمتان را از هستی خواهم داد .. زیرا خدا بسیار بخشنده است .
و هر که آمد چیزی خواست .. یکی بالی برای پریدن ..و دیگری پایی برای دویدن .. یکی جثه ای بزرگ خواست ..و آن یکی چشمانی تیز .. یکی دریا را انتخاب کرد یکی آسمان را .
در این میان کرم کوچکی جلو آمد و به خدا گفت :
من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم ، نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نه دریا .
تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت رو به من بده .
و خدا کمی نور به او داد .
نام او کرم شب تاب شد .
خدا گفت : آنکه با خود نوری دارد بزرگ است ، حتی اگر به قدر ذره ای باشد ، تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان میشوی .
و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید این کرم کوچک بهترین را خواست، زیرا از خدا جز خدا نباید خواست .

هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرم کوچک بخشیده است .

 

سه شنبه نهم تیر 1388 |

روزی روزگاری اهالی یک دهکده تصمیم گرفتند برای نزول باران دعا کنند .در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک دختر بچه با خودش چتر آورده بود .    

  واین یعنی ایمان

زندگی چیست؟زندگی مانند اتوبوس شلوغی است که جایی برای نشستن نیست و وقتی که خلوت می شود و می خواهی بشینی راننده داد می زند پیاده شوید .                                                                                                   آخر خط است             

جمعه بیست و نهم خرداد 1388 |

روزی روزگاری پستچی که نامه ها را به دست مرد م می رساند .

یک روز پسر بچه پستچی مریض شد و از دنیا رفت پست چی خیلی ناراحت بود او دیگر حال سابق را نداشت هر روز صبح سر کار می رفت وهنگام شام برمی گشت و شام را در سکوت مطلق می خوردو به رختخوابش می رفت.خانه پست چی خیلی صوت وکور شده بود فقط در خانه ساعت صدایش از همه چیز بلندتر بود دختر بچه پست چی و همسرش از این وضع خانه ناراحت بودند دختر بچه پست چی هرروز پژمرده تر می شد . یک روز پست چی که داشت نامه ها را به مردم می رساند دید که یکی از نامه ها آدرس ندارد فقط روی نامه نوشته شده است( نامه ای برای خدا ) مرد پست چی کنجکاو شد و برای اولین بارداشت نامه دیگران را باز می کرد دید که داخل نامه دختر بچه ای با خطی کودکانه نوشته است:خدایا برادر من چند وقت پیش از دنیا رفته است پدرم از این بابت خیلی ناراحت است و دیگر در خانه ما کسی حرف نمی زند کسی دیگر نمی خندد دیگر خوشبختی از خانه ما رفته است.خداوندا کاری کن که خوشبختی باز هم به خانه ما بیاید پدرم خوشحال شود خداوندا کاری کن که صدای خنده در خانه  ما هم بیاید .وقتی مرد پست چی نامه را خواند هنگام شب وقتی که به خانه باز می کشت در راه شیرنی و شکلات خرید و باخود به خانه برد این اولین باری بود که از خانه پست چی صدای خنده می آمد.

 

چهارشنبه بیستم خرداد 1388 |

حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود

افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند

و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند           

دوشنبه یازدهم خرداد 1388 |

هر کس بد ما به خلق گوید

 ما صورت او نمی خراشیم

ما خوبی او به خلق گوییم

تا هر دو دروغ گفته باشیم

سه شنبه پنجم خرداد 1388 |


Designed By ParsTheme

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------